|
شگفتا!
وقتی که بود نمی دیدم، وقتی که میخواند نمی شنیدم
وقتی دیدم که نبود ...
وقتی شنیدم که نخواند...
چه غم انگیر است وقتی چشمه ای زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد، تو تشنه آتش باشی نه آب ...
و چشمه که خشکید
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت
و آتش کویر را تافت و در خود گداخت ...
و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید.
و تو تشنه آب گردیدی نه آتش
و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت
و آنچه دو روح خوشایند را در غربت این آسمان و زمین بی درد، دردمند میدارد و بیتاب یکدیگر می سازد، دوست داشتن است.
و من در نگاه تو، ای خوشایند بزرگ من،
ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پدیدار
دیدم که تبعیدی زمینی
و اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا به این امید دم میزنم
که با هر نفسی که میکشم، گامی به تو نزدیک میشوم.
و این زندگی من است
******************************************
می توان
می توان تنها شد
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت
و دل عاشق آدمها را زیر پا له کرد
می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صدها بار علت غصه دل را فهمید
می توان ...
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود
آخرش هم تنها می توان تنها رفت
با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی
یادگاری؟ همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه؟ خوب شد رفت! عجب آدم بدخلقی بود!!
ولی ای کودک زیبای دلم، آن ور سکه تماشا دارد
دکتر شریعتی
|